محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3728

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بودند و گفت : « گردنش را بزنيد » آنگاه بقيهء اسيران را نيز كشتند . گويد : حجاج ، عمرو بن ابى قره كندى حجرى را كه مردى معتبر بود و خاندانى كهن داشت امان داده بود ، به دو گفت : « اى عمر تو به من مىگفتى كه ابن اشعث را خوش ندارى و پيش از او اشعث را خوش نمىداشته اى آنگاه پيرو عبد الرحمن شدى به خدا پيروى آنها را ناخوش نداشتى ، اما از اين كار طرفى نبستى . » گويد : وقتى كسان در جماجم هزيمت شدند بانگزن حجاج بانگ زده بود كه هر كه به رى پيش قتيبة بن مسلم رود ، همين رفتن امان اوست ، و بسيار كس پيش قتيبه رفتند كه عامر شعبى از آن جمله بود . گويد : روزى حجاج از شعبى سخن آورد و گفت : « كجاست و چه مىكند ؟ » يزيد بن مسلم به دو گفت : « اى امير شنيده‌ام به رى پيش قتيبة بن مسلم رفته است . » گفت : « كس مىفرستم كه او را پيش ما آرند . » گويد : پس حجاج به قتيبه نوشت : « اما بعد وقتى در اين نامهء من نگريستى شعبى را پيش من فرست و سلام بر تو باد » و شعبى را سوى حجاج روانه كردند . شعبى گويد : من دوست ابن ابى مسلم بودم ، وقتى مرا پيش حجاج مىبردند ابن ابى مسلم را ديدم و گفتم : « مرا مشورت گوى » گفت : « به خدا نمىدانم چه مشورت دهم اما هر چه مىتوانى پوزش بخواه . » گويد : ديگر نيكخواهان و دوستان من نيز چنين گفتند . وقتى پيش حجاج رفتم به خدا چنان ديدم كه به خلاف رأى آنها كار كنم ، سلام امارت گفتم آنگاه گفتم : « اى امير ! كسان به من گفته‌اند به خلاف آنچه به نزد خداى ، حق به شمار است ، از تو پوزش بخواهم اما به خدا در اينجا جز حق نخواهم گفت ، به خدا بر ضد تو برخاستيم و